تبليغاتX
مروارید عرش

آپدیت های جدید مروارید عرش

عکس برداری با کیفیت بالا با امکان بزرگنمایی

 

 

  

  

 

مدل های مختلفی از اسلحه

زندگی دریایی

نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 8:28 قبل از ظهر | لینک ثابت |
تاریخ حرم بیت‌المقدس    
۰۹ بهمن ۱۳۸۶
 «اسحق رابین» كشته شد چون از تقسیم بیت المقدس حرف زده بود. باراك شاید به همین علت سقوط كرد و قبل از آن هم عرفات در مقابل پافشاری كلینتون و باراك در كمپ دیوید برای تقسیم حرم شریف جواب می‌داد‌ «مگر می‌خواهید در تشییع جنازه من شركت كنید؟» هیچ كس جرات مصالحه بر سر این قطعه زمین را ندارد. برای یك میلیارد مسلمان اینجا قبله اول و محل اسراء و معراج حضرت رسول (ص) است.



سه دین آسمانی در این محل تلاقی كرده‌اند و اینجا تبدیل به مكانی شده است كه از قرن‌ها پیش خبرسازترین مناطق دنیاست. «گودوآدوبویون» (1) بعد از تصرف قدس در گزارش خطاب به پاپ* نوشت: «اگر می‌خواهید بدانید با دشمنانی كه در اورشلیم به دست ما افتادند چه معامله‌ای شد همین قدر بدانید كه كسان ما در رواق سلیمان و معبد، در لجه‌ای از خون مسلمانان می‌تاختند و خون تا زانوی مركب‌ها می‌رسید.»(2) زمین سنگی مسجد مانع فرو رفتن خون كشته‌ها می‌شد و فرمانده صلیبی در گزارش خود اغراق نكرده است. احتمالا گردن زدن هفتادهزار نفر از مردم شهر می‌توانسته چنین منظره‌ای را به وجود بیاورد، ضمن اینكه شاهدان دیگری هم عینا ماجرا را همین طور نقل كرده‌اند.
این اشاره‌ای بود به منازعه مسیحیان با مسلمانان در این سرزمین، حالا چندین قرن از آن روزها گذشته و نوبت رسیده است به یهود.

«اسرائیل بدون بیت‌المقدس و بیت‌المقدس بدون تجدید ساختمان (3) معنایی ندارد» این را بن‌گوریون، اولین نخست‌وزیر اسراییل، گفته است و اگر تا امروز یهودی‌ها بر سر این حرف خود مانده باشند ـ یا بخواهند بمانند ـ ظاهرا برای این كه تاریخ تكرار نشود این مسلمان‌ها هستند كه باید دور این منطقه را خط بكشند، چیزی كه خود اسراییلی‌ها هم بعید می‌دانند. «اسحق رابین» كشته شد چون از تقسیم بیت المقدس حرف زده بود. باراك شاید به همین علت سقوط كرد و قبل از آن هم عرفات در مقابل پافشاری كلینتون و باراك در كمپ دیوید برای تقسیم حرم شریف جواب می‌داد‌ «مگر می‌خواهید در تشییع جنازه من شركت كنید؟» هیچ كس جرات مصالحه بر سر این قطعه زمین را ندارد. برای یك میلیارد مسلمان اینجا قبله اول و محل اسراء و معراج حضرت رسول (ص) است و برای چند میلیون یهودی قبله و محل معبد سلیمان. چند میلیون و یك میلیارد.

به خاطر همین تفاوت عده، یهودی‌ها به جای اینكه دست به یك اقدام خطرناك بزنند، ترجیح می‌دهند كه این مسجد دریك حادثه طبیعی از بین برود و حادثه‌ای مثل آتش‌سوزی، زلزله یا چیزی از این قبیل، و برای اینكه مطمئن باشند یك زلزله قریب الوقوع كار را یكسره می‌كند به بهانه پیدا كردن بقایای معبد سلیمان تا توانسته‌اند زیر مسجد و حرم تونل كنده‌اند. سی واندی سال از این حفاری‌ها می‌گذرد و هنوز هم چیزی پیدا نشده است.

«حرم الشریف» محدوده‌ای است در گوشه شرقی بیت المقدس كه مسجد الاقصی و قبه الصخره در آن قرار دارند. گذشته از آن كه خیلی راحت نمی‌توان فهمید كه مسجد القصی به تمام ناحیه حرم گفته می‌شود یا به قسمتی از آن، آنچه را كه امروز مسجدالاقصی می‌خوانند در ناحیه جنوبی حرم قرار دارد. به بقیه حرم نیز صحن مسجدالاقصی گفته می‌شود و مورخان قدیم هم هنگامی كه از مسجدالاقصی نام می‌برند، مقصود اكثر آنها تمام حرم است. مسجدالاقصی برخلاف زمین شهر، زمینی هموار و مسطح دارد. چهار طرف آن را دیوار كشیده‌اند و مقام‌ها، محراب‌ها و قبه‌های بسیاری در آن است كه بسیاری از آنها منتسب به پیامبران می‌باشد. ارتفاع حرم نسبت به اطراف آن بیش‌تر است (می‌گویند كه این بلندی قله كوهی به نام «موریا» است) و سلیمان به غیر از صخره‌ای كه در وسط حرم قرار دارد و حالا رویش را گنبد زرد رنگ معروف پوشانده، قله را مسطح كرده و ساختمان حرم را آغاز كرده بود: «خدا پدرم داوود را فرمود خانه‌ای بنا كند و او به جنگ‌ها گرفتار بود، پس خدا به او وحی فرمود كه پسرت سلیمان خانه را به نام من خواهد ساخت.»

بیت همیقداش دوم (آنچه که کورش برای یهود در این محل به‌جای معبد سلیمان ساخت) به دست رومی‌ها خراب شد تا اینكه ایلیاء (4) در زمان خلیفه دوم توسط مسلمانان فتح شد و نامش شد «بیت المقدس». اینكه در آن زمان در محل حرم بنایی وجود داشت یا نه و كیفیت آن را نمی‏دانیم. در ترجمه کتاب محمد جریر طبری آمده است: «آیه اسراء برای مكانی نازل شد كه اینك بین دیوارهای حرم شریف در قدس محاط است. و خداوند آنجا را برای پرستش بندگان اختصاص داد. آن موقع در آن محل بنایی موسوم به مسجدالاقصی و مسجد صخره یا سایر بناهای موجود در صحن مسجدالاقصی وجود نداشت، فقط در آیه اسراء از مسجد نام برده شده زیرا كه مكان پرستش و عبادت بوده است».
سنگ بنای اولیه آنچه در وسط حرم قرار دارد و امروزه «قبه‌الصخره» نامیده می‌شود و همین طور بنای پایینی آن، مسجدالاقصی، در دوره عبدالملك خلیفه اموی گذاشته شده است. ماجرا از این قرار بود كه عبدالله بن زبیر که هوای خلافت به به سرش زده بود علیه خلیفه شورید و بر حجاز مسلط شد. چندی گذشت عبدالملك مردم شام را از حج بازداشت. او می‌ترسید عبدالله در سفر حج از شامیان بیعت بگیرد، كاری كه سال‌های قبل انجام داده بود. وقتی صدای اهل شام بلند شد كه چرا ما را از این سفر واجب بازمی‌داری، عبدالملك به فكر این افتاد كه موقتا جایگزینی برای حج درست كند و این حدیث نبوی را برایشان خواند كه «لاتشد الرحال الا تلاثه مساجد، المسجدالاحرام، و هذا مسجدی و المسجد الاقصی» سفرها كامل و استوار نمی‌گردد مگر به سه مسجد، مسجدالحرام، این مسجد من (مسجدالنبی) و مسجدالاقصی. بعد قبه‌ای بالای صخره روی یك هشت ضلعی درست كردند و می‌گویند هزینه بنا خراج هفت سال مصر بوده است. بعد هم مسجدی در پایین حرم ساختند به اسم مسجدالاقصی. ساخت این دو بنا مربوط می‌شود حدودا به سال 70 هجری. این كه بدانیم قبله اول كدام قسمت حرم بوده است شاید هم چندان مهم نباشد، عده‌ای مسجدجنوبی حرم و برخی صخره را قبله اول می‌دانند، همان سنگی كه محل شروع سفر آسمانی حضرت رسول (ص) است. ناصرخسرو در سفرنامه خود نوشته است: «از برای سنگ صخره كه آنجا بوده است مسجد را همه آنجا ساخته‌اند و این سنگ صخره همان است كه خدا عزوجل موسی (ع) را فرمود تا آنرا قبله سازد، چون این حكم بیامد موسی (ع) آنرا قبله كرد تا به روزگار سلیمان (ع) كه چون قبله صخره بود مسجد را در گرد صخره بساختند چنانكه صخره در میان مسجد بود و محراب خلق، تا عهد پیغمبر ما همان را قبله می‌دانستند...»

هنگامی كه موسی (ع) قوم خود را از مصر بیرون آورد و در بیابان «تیه» اقامت كردند خداوند به موسی فرمان داد تا قبه‌ای از چوب اقاقیا بسازد با اندازه‌هایی كه از طریق وحی تعیین شده بود و تابوت عهد را در آن قرار دهد و قربانگاهی برای ذبح تعبیه نماید.

بنی‌اسرائیل قبه را در میان خیمه‌های خود قرار دادند و به طرف آن نماز خواندند و در مذبح جلو آن، قربانی كردند. هنگامی كه یوسع، كسی كه بعد از موسی، بنی‌اسرائیل را از سرگردانی چهل ساله بیابان «تیه» نجات داده بود درگذشت، قبه را به شهر «شیلو» از آنجا به «نوف» و بعد به كنعان بردند.

تا اینكه داود به پیامبری رسید و قبه و تابوت عهد را به بیت‌المقدس برد كه البته این نبود مگر با جنگ‌های فراوان.

هر كدام از قبه‌های كوچكی كه در صحن حرم مشاهده می‌شود، به پیامبری مربوط است، قدمگاه یكی یا محل قضاوت دیگری و...

سه دین آسمانی در این محل تلاقی كرده‌اند و اینجا شده است از مهمترین جاهای روی زمین. از تمامی آن روزهایی كه بر این سرزمین گذشته است بعضی وقایع هیچ وقت فراموش نمی‌شوند از گردن زدن هفتادهزار نفر در بیت المقدس توسط صلیبی‌ها تا قرن حاضر. جنگ براق (6) و كشته شدن هزاران نفر مسلمان و كشتارهای دیگر توسط یهودیان. مسلمانان برای این سرزمین كشته‌های زیادی داد‌ند. حضرت سلیمان به فرمان خدا در این مكان معبدی ساخت و اینجا برای یهود مقدس‌ترین مكان شد. عیسی (ع) در این مكان به عبادت می‌ایستاد و اینجا برای مسیحیان مقدس شد و مسلمانان. پیغمبر خاتم (ص) آن شب كه از مكه به بیت‌المقدس آمدند، از ناحیه جنوب غربی حرم وارد مسجدالاقصی شدند، مركب ایشان به نام «براق» در این مدخل متوقف شد و از آن به بعد دیوار منتهی به آن را دیوار براق گفتند. همان دیواری كه یهود به آن «ندبه» می‌گوید.

اگر گهواره حضرت عیسی و عبادتگاه مریم در اینجا نبود، اگر محراب عبادت زكریا اینجا نمی‌بود، اگر اینجا عبادتگاه حضرت داود و سلیمان و مركز خلافت آنان نمی‌بود اگر حضرت یعقوب قدم در این مكان نگذاشته بود و خیلی اگرهای دیگر، برای ما همین كه اینجا قدمگاه حضرت رسول بوده است كافی است تا هیچ وقت چشم خود را بر این مكان مبندیم. این قصر بهشتی (7) سومین مسجد مقدس مسلمانان است.

رضا شکیبایی

پی‌نوشت
:
1- اولین فرمانده اروپایی‌ها‌ در جنگ‌های صلیبی.
2- «... تقریبا ده هزار نفر مسلمان در معبد قتل عام شدند و هركس در معبد می‌‌رفت تا بند پایش خون می‌گرفت؛ از كفار هیچ كس جان به سلامت نبرد، حتی زنان و اطفال را كشتیم. پس از كشتار نوبت به غارت خانه‌ها رسید، كسان ما چون از خون ریزی سیر شدند به خانه‌ها ریختند و هرچه به دستشان افتاد ضبط كردند. هر كس وارد خانه‌ای می‌شد آنرا ملك طلق خود می‌شمرد، و این رسم چنان جاری و ساری بود كه گویی قانونی بود كه باید مو به مو رعایت شود.» مقایسه کنید با بازپس گیری شهر توسط صلاح الدین ایوبی و رفتار مسلمانان با مسیحیان که در تاریخ نقل شده که هنگام ورود سپاه مسلمانان آزاری به احدی نرسید.
3- تجدید ساختمان: ساختن دوباره معبد سلیمان در محل مسجدالاقصی و حرم الشریف. ماكت‌هایی هم از پیش آمده کرده‌اند، مانند مدل زیر:
4- ایلیا: خانه خدا. نام بیت المقدس قبل از فتح آن توسط مسلمانان.
5- محمدبن جریر طبری. تاریخ طبری. ترجمه ابوالقاسیم پاینده. تهران. بنیاد فرهنگی بیتا. ج 3. ص 106.
6- جنگ خونینی كه در تابستان 1929 میلادی بین فلسطینیان و یهودیان در كنار دیوار براق درگرفت.
7- اشاره به حدیثی از امیرالمومنین (ع): اربعه من قصور الجنه فی الدنیا: المسجدالحرام و مسجدالرسول و مسجد بیت المقدس و مسجد الكوفه.
چهار نقطه زمین از قصرهای بهشتی است...
* پاپ: پاپ اروبانوس دوم
منبع: شريف نيوز
نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 8:22 قبل از ظهر | لینک ثابت |

  

 

کرببلا،دلمو برده 

 

           فرارسیدین ماه محرم الحرام رابه ولی عصر(عج)و نایب او و شما عزیزان تسلیت می گویم.
 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 11:14 قبل از ظهر | لینک ثابت |
عاشق و معشوق :

زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند. لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد. او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟ ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.

برگرفته از کتاب ازدواج و پند های زندگی -مجید احمدی

 

بخوانید و فکری بکنید :

یکی از دردهای اجتماع امروزه، وجود افراد هرزه و بی بندبار در خیابان ها، چهارراه ها، پارک ها و ... است. آنان با گفتن حرف های زشت به دختران و زنان، امنیت روانی جامعه را دچار بحران می سازند. تاسف بارتر این است که گاه این هرزگی را به جایی می رسانند که دنبال ناموس خود می افتند و از او تقاضای نامشروع می کنند و بعد از کشف حقیقت، هاله ای از شرم و حیا وجود آنان را احاطه می کند؛ وقایع تلخ و شرم آوری که قلم از ذکر آن شرم دارد و برای رعایت عفت قلم و کلام از ذکر آن صرف نظر می کنیم. به قول شاعر:
من از مفصل این نکته مجملی گفتم
تو خود حدیث مفصل بخوان از این

 

مجمل :

پرویز جوان 20 ساله شوشتری که برای خرید وسایل خانه به بازار رفته بود، اجناس خریداری شده را پشت در گذاشت و زنگ خانه را به صدا در آورد. وقتی پدر پرویز در را باز کرد، زنبیل را پشت در دید ولی از پرویز خبری نبود. او زنبیل را به خانه برد. مادر پرویز وقتی اجناس خریداری شده را از داخل زنبیل بیرون می آورد، نامه ای توجهش را به خود جلب کرد. پرویز خطاب به پدر و مادرش نوشته بود: از شدت خجالت دیگر به خانه نخواهد آمد. واقعه چنین بود که پرویز هنگامی که از خرید به منزل می گشت ناگهان متوجه دختری خوش اندام چادری شد که از حمام محله بیرون آمد و توی کوچه به راه افتاد. پرویز ناگهان قدم هایش را تند کرد تا به یک قدمی دخترک رسید و در حالی که تماشای پیچ و تاب اندام دختر او را از خود بی خود کرده بود دست انداخت تا چادر دختر را از سرش بکشد و در همین لحظه متلک بسیار رکیکی نثار دختر کرد. دخترک ناگهان به عصبانیت برگشت و یک سیلی محکم به گوش پرویز زد و در همین لحظه ناگهان هر دو بر جای خود میخکوب شدند، چون دختری که از حمام به طرف خانه می رفت عصمت، خواهر پرویز، بود.

 

سوال زن کاخ نشین از شیخ :

یکی از زنان کاخ نشین به یکی از علما در نامه ای نوشت، چرا به زن، ضعیفه می گویید؛ در حالی که پرورش مردان قوی هیکل و پیل تن در دامن زن می باشد. شاعری این سوال و جواب را به صورت شعر در آورده است:
صبا برو به بر شیخ شهرو از او بپرس
چرا ضعیفه در این ملک نام من باشد
اگر ضعیفه منم پس چرا بعهده من
مدام پرورش مرد پیل تن باشد
شیخ:
صبا برو به بانوی فخری زقول شیخ بگو
که ای سرآمد اقران و فخر هر بانو
اگر ضعیفه نئی پس چرا در کشتی
همیشه تو زیر باشی و مرد بر رو

میل به جلوه گری و خود نمایی در وجود زنها :

یکی از امیال درونی که در وجود زن ها قرار دارد، میل به جلوه گری و خودنمایی است. خداوند حکیم هیچ میل و غریزه ای را عبث و بی جهت در وجود انسان به ودیعه ننهاده است. اگر این میل همانند سایر امیال وجودی انسان مورد استفاده صحیح قرار بگیرد، راهی است نیکو، به طرف کمال و سعادت؛ والا راهی است که رونده را به غرقاب حیوانیت سوق می دهد. از طرف دیگر، طبیعت زنان علاقه و دلبستگی بیش از حد به زینت و زر و زیور الات زندگی و تمام هم و غمشان مصروف در جمال و آرایش است. بنابراین، استفاده و به کار بردن پوشش و حجاب می تواند بهترین عامل اعتدال این میل درونی باشد. کلام گهربار حضرت علی موید همین مطلب است که فرمود: زکاه الجمال العفاف؛ زکات زیبایی، عفاف و پاکدامنی است.زنان مسلمان با استفاده از بهترین نوع حجاب اسلامی (چادر) این میل طبیعی را در راه کمال و سعادت خود به کار بگیرند. خواهرم، حجاب تو وقار توست. وقار تو، کمال تو است. کمال تو، افتخار من است.
السلام ای مشکی در خون خضاب
السلام ای محجر من، ای نقاب
السلام ای مانده از یار شهید
تا تو بودی هیچ کس ما را ندید
تا تو بودی بر سرم دردی نبود
هیچ حرف از هرزه گی اینجا نبود
لیک از وقتی تو هجرت کرده ای
ما شدیم آن دختران هرزه ای
چادر مشکی، سلاحم بوده ای
ساتر خونین، پناهم بوده ای
چادر مشکی، تو از زهرا بگو
با من سرگشته از صحرا بگو
با من دل خون از نامحرمان
چادرم، تو بر سر رویم بمان
خواهرم، چادر اگر داری زنی
ورنه همچون دزد بر راه منی
دخترک، آخر چرا این گونه ای
به گمانم این بود دیوانه ای
دخترک، ای خاک عالم بر سرت
از چه زور این گونه گشتی بت پرست
بت پرستی شیوه پستان بود
شیوه غربی و بی دینان بود
این چه کفشی است عین سم سم طلا
این چه جورابی است کرده ای بر ساق پا
مانتو خفاشی و گور خری
گشته پوشش هر دختری
تا که این مانتوهای عجیب آمد پدید
چادر مشکی رنگ از رخسارش پرید

ماجرای زن خوش اخلاق و مرد بداخلاق:

اصمعی (وزیر مامون) می گوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم. من از جمه دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم. چشمم به خیمه ای افتاد. به سوی خیمه روان شدم،دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید. بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست. من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت: ای مرد، من از شوهرم اجاره ندارم که به شما آب دهم (یکی از حقوقی که مرد بر زن دارد این است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداری شیر دارم. این شیر برای نهار خودم است و این شیر را به شما می دهم. شما بخورید، من نهار نمی خورم. شیر را آورد و من خوردم. یکی – دو ساعت نشستم دیدم یک سیاهی از دور پیدا شد. زن، آب را برداشت و رفت خارج از خیمه. پیرمردی سیاه سوار بر شتر آمد. پاها و دست و صورتش را شست و او را برداشت و آورد در بالای خیمه نشانید. پیرمرد، بداخلاقی می کرد و نق می زد، ولی زن می خندید و تبسم می کرد و با او حرف می زد. این مرد از بس به این زن بداخلاقی کرد من دیگر نتوانستم در خیمه بمانم و آفتاب داغ را ترجیح دادم. بلند شدم و خداحافظی کردم. مرد خیلی اعتنا نکرد، با روی ترشی جواب خداحافظی را داد، اما زن به مشایعت من آمد. وقتی آمد مرا مشایعت کند، مرا شناخت که اصمعی وزیر مامون هستم.
من به او گفتم: خانم، حیف تو نیست که جمال و زیبایی و جوانی خود را به پای این پیرمرد سیاه بد اخلاق فنا کردی؟ آخر به چه چیز او دل خوش کردی، به جمال و جوانیش؟! ثروتش؟! تا این جملات را از من شنید، دیدم رنگش تغییر کرد. این زنی که این همه با اخلاق بودف با عصبانیت به من گفت: حیف تو نیست می خواهی بین من و شوهرم اختلاف بیندازی. هن لباس لکم و انتم لباس لهن» چون زن دید من خیلی جا خوردم و نارحت شدم، خواست مرا دلداری دهدف گفت: اصمعی دنیا می گذرد، خواه وسط بیابان باشم، خواه در قصر، خواه در رفاه و آسایش، خواه در رنج و سختی. اصمعی، امروز گذشت. من که دربیابان بودم گذشت و اگر وسط قصر هم می بودم باز می گذشت. اصمعی، یک چیز نمی گذرد و آن آخرت است. اصمعی من یک روایت از پیامبر اکرم ص شنیدم و می خواهم به آن عمل کنم. آن حضرت فرمود: ایمان نصفه الصبر و نصفه الشکر. اصمعی، من در بیابان به بداخلاقی و تند خویی و زشتی شوهرم صبر می کنم و به شکرانه جمال و جوانی و سلامتی که دا به من عنایت فرمود، به این مرد خدمت می کنم که ایمانم کامل شود.

برگرفته از کتاب ازدواج و پند های زندگی -مجید احمدی

دختری که همسر یک گدا شد :

مادر سوسن در حالی که به شدت گریه می کرد، می گفت: یک سال پیش، همراه دختر بیست ساله ام سوسن از فرانسه به تهران آمدم. او در فرانسه، عاشق یک پسر فرانسوی به نام کریستین شده بود و من از آن جا که به عقائد اسلامی پایبندم خارج شدن دخترم را از اسلام امری محال و نشدنی می دیدم. به همین دلیل، برای منتفی شدن قضیه و تنوع در روحیه دخترم، او را به تهران آوردم. زمانی که سوسن دو ساله بود، همسرم فوت کرد و من با همسر دومم ازدواج کردم. او که بچه ای نداشت مانند یک پدر دلسوز و همسر فداکار تمامی بار زحمت من و سه فرزند خردسالم را که سوسن آخرین آنها بودف تحمل کرد؛ چندان که سوسن عاشق او بود و در بسیاری از مسائل او را مهربان تر می دید. وقتی ما به تهران آمدیم، فکری کردم سوسن در کنار هموطنان مهربان خود، عشق قبلی خود را فراموش خواهد کرد. ابتدا، فکر کردم بهتر است او را آزاد بگذارم تا با توجه به علاقه خود، برای زندگی روزمره اش برنامه ریزی کند. او که آشنایی به آداب و رسوم ایرانی نداشت و حتی به زحمت به زبان فارسی صحبت می کرد، شبی با دختر یکی از اقوام به میهمانی رفت و همین میهمانی سرآغازی برای تمام مشکلاتی که تاکنون لاینحل باقی مانده است شد. متاسفانه همان شب میهمانی، دخترم با گروهی از شیادان آشنا شد و همین امر باعث شد دخترم پنج روز بعد مفقود شود.
قضیه از این قرار بود که خسرو، پسر بی سرو پایی که در آن شب با سر و وضعی حسابی به میهمانی آمده بودف پاسپورت دخترم را از کیفش به سرقت برد و با ظاهرسازی وانمود کرد که من آن را برداشتم. همین سوء تفاهم ساده باعث شد دخترم نسبت به من بی اعتماد شود و از من فاصله بگیرد. خسرو با عنوان کردن این مطلب که پدرش سفیر و مادرم وکیل است و خودش دارای چندین مدرک دکترا و فوق لیسانس است، گفته بود من به عشق تو و کریستین چنان احترام می گذارم که حاضرم تو را پیش او ببرم و شما را به هم برسانم. دخترم که در آن زمان تنها به فکر کریستین بود، جذب او شد. خسرو هر روز چنان از من و پدرش برای او صحبت می کرد که دیگر دخترم از من متنفر شده بود. چند روز پس از این آشنایی، متوجه شدم دخترم نیست. همان لحظه می خواستم شکایت کنم ولی تمامی فامیل به من گفتند که اگر شکایت خود را به نیروی انتظامی ببرم آنها پس از یافتن دخترم با خسرو او را حتما به عقدش در خواهند آورد و من از ترس آن که خسرو دامادم شود، خود به جست و جوی دخترم پرداختم و در این راه دراز که نه ماه به طول انجامید با واقعیاتی رلوبه رو شدم که تاب و تحمل را از من گرفته بود.
در اولین قدم برای پیدا کردن محل زندگی خسرو، متوجه شدم که پدر و مادرش بر سر راه ها به گدایی مشغولند. خانواده ما با تمام ثروت و تحصیلاتی که دارند کار شرافتمندانه را عار نمی دانند، ولی من نمی دانم چه گناهی مرتکب شدم که با داشتن یک داماد و یک عروس و 18 آپارتمان خالی در بهترین نقاط تهران، دختر کوچکم با آن همه محاسن باید نان یک گدا را بخورد؟ وقتی کار به این جا کشیده شد، به دادگاه شکایت کردم. وقتی دخترم را با چهره ای زرد در دادگاه دیدم، خواستم او را در آغوش بگیرم که خسرو اجازه نداد و همان لحظه متوجه شدم خسرو او را به عقد خود درآورده. داشتم از تعجب پس می افتادم و دیدم همه چیز از دستم رفت. خواستم سوسن را متوجه اشتباهش کنم، به او گفتم: پدر و مادر خسرو گدا هستند و خودش هم مدرک دیپلم دارد. ابتدا، تعجب کرد، ولی بعد از روی لج بازی گفت: اینها برایم اهمیتی ندارد. او حالا شوهر من است. نمی دانم حالا باید چکار کنم، دستم از هر جا کوتاه است. حالا او زن عقدی خسرو شده. تنها راه چاره من این است که از خدا بخواهم او را به من بازگرداند.

برگرفته از کتاب ازدواج و پند های زندگی -مجید احمدی

اخلاق در خانه:

مادر سوسن در حالی که به شدت گریه می کرد، می گفت: یک سال پیش، همراه دختر بیست ساله ام سوسن از فرانسه به تهران آمدم. او در فرانسه، عاشق یک پسر فرانسوی به نام کریستین شده بود و من از آن جا که به عقائد اسلامی پایبندم خارج شدن دخترم را از اسلام امری محال و نشدنی می دیدم. به همین دلیل، برای منتفی شدن قضیه و تنوع در روحیه دخترم، او را به تهران آوردم. زمانی که سوسن دو ساله بود، همسرم فوت کرد و من با همسر دومم ازدواج کردم. او که بچه ای نداشت مانند یک پدر دلسوز و همسر فداکار تمامی بار زحمت من و سه فرزند خردسالم را که سوسن آخرین آنها بودف تحمل کرد؛ چندان که سوسن عاشق او بود و در بسیاری از مسائل او را مهربان تر می دید. وقتی ما به تهران آمدیم، فکری کردم سوسن در کنار هموطنان مهربان خود، عشق قبلی خود را فراموش خواهد کرد. ابتدا، فکر کردم بهتر است او را آزاد بگذارم تا با توجه به علاقه خود، برای زندگی روزمره اش برنامه ریزی کند. او که آشنایی به آداب و رسوم ایرانی نداشت و حتی به زحمت به زبان فارسی صحبت می کرد، شبی با دختر یکی از اقوام به میهمانی رفت و همین میهمانی سرآغازی برای تمام مشکلاتی که تاکنون لاینحل باقی مانده است شد. متاسفانه همان شب میهمانی، دخترم با گروهی از شیادان آشنا شد و همین امر باعث شد دخترم پنج روز بعد مفقود شود.
قضیه از این قرار بود که خسرو، پسر بی سرو پایی که در آن شب با سر و وضعی حسابی به میهمانی آمده بودف پاسپورت دخترم را از کیفش به سرقت برد و با ظاهرسازی وانمود کرد که من آن را برداشتم. همین سوء تفاهم ساده باعث شد دخترم نسبت به من بی اعتماد شود و از من فاصله بگیرد. خسرو با عنوان کردن این مطلب که پدرش سفیر و مادرم وکیل است و خودش دارای چندین مدرک دکترا و فوق لیسانس است، گفته بود من به عشق تو و کریستین چنان احترام می گذارم که حاضرم تو را پیش او ببرم و شما را به هم برسانم. دخترم که در آن زمان تنها به فکر کریستین بود، جذب او شد. خسرو هر روز چنان از من و پدرش برای او صحبت می کرد که دیگر دخترم از من متنفر شده بود. چند روز پس از این آشنایی، متوجه شدم دخترم نیست. همان لحظه می خواستم شکایت کنم ولی تمامی فامیل به من گفتند که اگر شکایت خود را به نیروی انتظامی ببرم آنها پس از یافتن دخترم با خسرو او را حتما به عقدش در خواهند آورد و من از ترس آن که خسرو دامادم شود، خود به جست و جوی دخترم پرداختم و در این راه دراز که نه ماه به طول انجامید با واقعیاتی رلوبه رو شدم که تاب و تحمل را از من گرفته بود.
در اولین قدم برای پیدا کردن محل زندگی خسرو، متوجه شدم که پدر و مادرش بر سر راه ها به گدایی مشغولند. خانواده ما با تمام ثروت و تحصیلاتی که دارند کار شرافتمندانه را عار نمی دانند، ولی من نمی دانم چه گناهی مرتکب شدم که با داشتن یک داماد و یک عروس و 18 آپارتمان خالی در بهترین نقاط تهران، دختر کوچکم با آن همه محاسن باید نان یک گدا را بخورد؟ وقتی کار به این جا کشیده شد، به دادگاه شکایت کردم. وقتی دخترم را با چهره ای زرد در دادگاه دیدم، خواستم او را در آغوش بگیرم که خسرو اجازه نداد و همان لحظه متوجه شدم خسرو او را به عقد خود درآورده. داشتم از تعجب پس می افتادم و دیدم همه چیز از دستم رفت. خواستم سوسن را متوجه اشتباهش کنم، به او گفتم: پدر و مادر خسرو گدا هستند و خودش هم مدرک دیپلم دارد. ابتدا، تعجب کرد، ولی بعد از روی لج بازی گفت: اینها برایم اهمیتی ندارد. او حالا شوهر من است. نمی دانم حالا باید چکار کنم، دستم از هر جا کوتاه است. حالا او زن عقدی خسرو شده. تنها راه چاره من این است که از خدا بخواهم او را به من بازگرداند.

برگرفته از کتاب ازدواج و پند های زندگی -مجید احمدی

 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 9:51 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 

 

سفرنامه متفرقه

ید آوینی(قسمت اول)

سفرنامه شهید آوینی(قسمت دوم)

گزیده‌ای از سفر‌نامه‌ی خسی در میقات-جلال آل احمد (قسمت اول)

گزیده‌ای از سفر‌نامه‌ی خسی در میقات-جلال آل احمد (قسمت دوم)

گزیده‌ای از سفر‌نامه‌ی خسی در میقات-جلال آل احمد (قسمت سوم)

به سوی ام القری - رسول جعفریان (قسمت اول)

به سوی ام القری - رسول جعفریان (قسمت دوم)

سفرنامه ناصرخسرو

سفرنامه برادران امیدوار (سفر حج)

سفرنامه دانشجويي

اين سان خدا از خانه اش چندي نگهداري كند

سفري به ملكوت از برترين نقطه زمين

از ميقات تا ميعاد

سفر مقدس

سفرنامه عشق

سلام كعبه

شانه به شانه خدا

« لو علم المدبرون...»

گويي كه دو خواهر

سلام بر فاطمه زهرا (سلام الله عليه)

دلهره اي شيرين

اشتياق كعبه

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها-ندا حیدری

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 9:48 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 
business article