![]()

![]()
![]()
![]()
فرارسیدین ماه محرم الحرام رابه ولی عصر(عج)و نایب او و شما عزیزان تسلیت می گویم.
| آلبوم عکس |
ورژن: 1.0 .Thm Themes : Sony Ericsson سایز: 208 KB تاریخ: 18/01/2008 ارسال شده توسط: pesareshikamo |
![]() |
|
تم زيبا و معروف و فوق العاده استثنايي مخصوص گوشي هاي سوني اريكسون تم نوكيا : OS 7 - 8 - 9 | تم نوكيا : 3rd OS9.1 | تم سوني اريكسون UIQ v1 | تم سوني اريكسون UIQ v3
|
با سلام خدمت تمامی اونایی که مااوناروفراموش کردیم ولی مرام لوتی اوناباعث نشد که مارو بدون نظربزارندوماروفراموش کنند!!!
سللللللللللللللللللللللام!سلامی به گرمی یخ درداخل یک لیوان آب!که ازشرم داره ذره ذره آب میشه!!!
اگه بخشیدین دستتون درد نکنه وگرنه به خوب چیکارکنم!
مشکل داشتم دیگه بفهم!بگذریم ....
الان یه کار مهم برام پیش اومده میخوام برم تابعد... .
توجه!این مطلب بالا واسه دیشب بود!
میخام بگم تواین دنیا فقط خوشیا واسه یه لحظست!سری میگذره!نخواستم ناراحتتون کنم فقط خواستم بگم مراقب خودتون باشید و بهتون خوش بگذره!!

بابا ایول!ماشینت مبارک!! گفتم چرا دیگه ماروتحویل نمیگیری!میزاری یه بوق بزنیم !ها!!!

بابا بیخیال! چیه اینقدرتوفکر رفتی!غرق میشی ها.ببخشیدگلم اشتباه گفتم مگه کشتیات غرق شده!!ها!

هدیه به بهترین مادر روی زمین(مامان جون خودم)!!

به!به! میبینم که..!فقط میتونم بگم که !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟

اگردیدی جوانی بردرختی تکیه کرده ببین انجیر خورده و ...!!!
بابا سربازوطن پرست!!(اینم دوست گلم آقا مجید)!
زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند. لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد. او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟ ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.
برگرفته از کتاب ازدواج و پند های زندگی -مجید احمدی
بخوانید و فکری بکنید :
یکی از دردهای اجتماع امروزه، وجود افراد هرزه و بی بندبار در خیابان ها، چهارراه ها، پارک ها و ... است. آنان با گفتن حرف های زشت به دختران و زنان، امنیت روانی جامعه را دچار بحران می سازند. تاسف بارتر این است که گاه این هرزگی را به جایی می رسانند که دنبال ناموس خود می افتند و از او تقاضای نامشروع می کنند و بعد از کشف حقیقت، هاله ای از شرم و حیا وجود آنان را احاطه می کند؛ وقایع تلخ و شرم آوری که قلم از ذکر آن شرم دارد و برای رعایت عفت قلم و کلام از ذکر آن صرف نظر می کنیم. به قول شاعر:
من از مفصل این نکته مجملی گفتم
تو خود حدیث مفصل بخوان از این
مجمل :
پرویز جوان 20 ساله شوشتری که برای خرید وسایل خانه به بازار رفته بود، اجناس خریداری شده را پشت در گذاشت و زنگ خانه را به صدا در آورد. وقتی پدر پرویز در را باز کرد، زنبیل را پشت در دید ولی از پرویز خبری نبود. او زنبیل را به خانه برد. مادر پرویز وقتی اجناس خریداری شده را از داخل زنبیل بیرون می آورد، نامه ای توجهش را به خود جلب کرد. پرویز خطاب به پدر و مادرش نوشته بود: از شدت خجالت دیگر به خانه نخواهد آمد. واقعه چنین بود که پرویز هنگامی که از خرید به منزل می گشت ناگهان متوجه دختری خوش اندام چادری شد که از حمام محله بیرون آمد و توی کوچه به راه افتاد. پرویز ناگهان قدم هایش را تند کرد تا به یک قدمی دخترک رسید و در حالی که تماشای پیچ و تاب اندام دختر او را از خود بی خود کرده بود دست انداخت تا چادر دختر را از سرش بکشد و در همین لحظه متلک بسیار رکیکی نثار دختر کرد. دخترک ناگهان به عصبانیت برگشت و یک سیلی محکم به گوش پرویز زد و در همین لحظه ناگهان هر دو بر جای خود میخکوب شدند، چون دختری که از حمام به طرف خانه می رفت عصمت، خواهر پرویز، بود.
سوال زن کاخ نشین از شیخ :
یکی از زنان کاخ نشین به یکی از علما در نامه ای نوشت، چرا به زن، ضعیفه می گویید؛ در حالی که پرورش مردان قوی هیکل و پیل تن در دامن زن می باشد. شاعری این سوال و جواب را به صورت شعر در آورده است:
صبا برو به بر شیخ شهرو از او بپرس
چرا ضعیفه در این ملک نام من باشد
اگر ضعیفه منم پس چرا بعهده من
مدام پرورش مرد پیل تن باشد
شیخ:
صبا برو به بانوی فخری زقول شیخ بگو
که ای سرآمد اقران و فخر هر بانو
اگر ضعیفه نئی پس چرا در کشتی
همیشه تو زیر باشی و مرد بر رو
میل به جلوه گری و خود نمایی در وجود زنها :
یکی از امیال درونی که در وجود زن ها قرار دارد، میل به جلوه گری و خودنمایی است. خداوند حکیم هیچ میل و غریزه ای را عبث و بی جهت در وجود انسان به ودیعه ننهاده است. اگر این میل همانند سایر امیال وجودی انسان مورد استفاده صحیح قرار بگیرد، راهی است نیکو، به طرف کمال و سعادت؛ والا راهی است که رونده را به غرقاب حیوانیت سوق می دهد. از طرف دیگر، طبیعت زنان علاقه و دلبستگی بیش از حد به زینت و زر و زیور الات زندگی و تمام هم و غمشان مصروف در جمال و آرایش است. بنابراین، استفاده و به کار بردن پوشش و حجاب می تواند بهترین عامل اعتدال این میل درونی باشد. کلام گهربار حضرت علی موید همین مطلب است که فرمود: زکاه الجمال العفاف؛ زکات زیبایی، عفاف و پاکدامنی است.زنان مسلمان با استفاده از بهترین نوع حجاب اسلامی (چادر) این میل طبیعی را در راه کمال و سعادت خود به کار بگیرند. خواهرم، حجاب تو وقار توست. وقار تو، کمال تو است. کمال تو، افتخار من است.
السلام ای مشکی در خون خضاب
السلام ای محجر من، ای نقاب
السلام ای مانده از یار شهید
تا تو بودی هیچ کس ما را ندید
تا تو بودی بر سرم دردی نبود
هیچ حرف از هرزه گی اینجا نبود
لیک از وقتی تو هجرت کرده ای
ما شدیم آن دختران هرزه ای
چادر مشکی، سلاحم بوده ای
ساتر خونین، پناهم بوده ای
چادر مشکی، تو از زهرا بگو
با من سرگشته از صحرا بگو
با من دل خون از نامحرمان
چادرم، تو بر سر رویم بمان
خواهرم، چادر اگر داری زنی
ورنه همچون دزد بر راه منی
دخترک، آخر چرا این گونه ای
به گمانم این بود دیوانه ای
دخترک، ای خاک عالم بر سرت
از چه زور این گونه گشتی بت پرست
بت پرستی شیوه پستان بود
شیوه غربی و بی دینان بود
این چه کفشی است عین سم سم طلا
این چه جورابی است کرده ای بر ساق پا
مانتو خفاشی و گور خری
گشته پوشش هر دختری
تا که این مانتوهای عجیب آمد پدید
چادر مشکی رنگ از رخسارش پرید
ماجرای زن خوش اخلاق و مرد بداخلاق:
اصمعی (وزیر مامون) می گوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم. من از جمه دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم. چشمم به خیمه ای افتاد. به سوی خیمه روان شدم،دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید. بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست. من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت: ای مرد، من از شوهرم اجاره ندارم که به شما آب دهم (یکی از حقوقی که مرد بر زن دارد این است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداری شیر دارم. این شیر برای نهار خودم است و این شیر را به شما می دهم. شما بخورید، من نهار نمی خورم. شیر را آورد و من خوردم. یکی – دو ساعت نشستم دیدم یک سیاهی از دور پیدا شد. زن، آب را برداشت و رفت خارج از خیمه. پیرمردی سیاه سوار بر شتر آمد. پاها و دست و صورتش را شست و او را برداشت و آورد در بالای خیمه نشانید. پیرمرد، بداخلاقی می کرد و نق می زد، ولی زن می خندید و تبسم می کرد و با او حرف می زد. این مرد از بس به این زن بداخلاقی کرد من دیگر نتوانستم در خیمه بمانم و آفتاب داغ را ترجیح دادم. بلند شدم و خداحافظی کردم. مرد خیلی اعتنا نکرد، با روی ترشی جواب خداحافظی را داد، اما زن به مشایعت من آمد. وقتی آمد مرا مشایعت کند، مرا شناخت که اصمعی وزیر مامون هستم.
من به او گفتم: خانم، حیف تو نیست که جمال و زیبایی و جوانی خود را به پای این پیرمرد سیاه بد اخلاق فنا کردی؟ آخر به چه چیز او دل خوش کردی، به جمال و جوانیش؟! ثروتش؟! تا این جملات را از من شنید، دیدم رنگش تغییر کرد. این زنی که این همه با اخلاق بودف با عصبانیت به من گفت: حیف تو نیست می خواهی بین من و شوهرم اختلاف بیندازی. هن لباس لکم و انتم لباس لهن» چون زن دید من خیلی جا خوردم و نارحت شدم، خواست مرا دلداری دهدف گفت: اصمعی دنیا می گذرد، خواه وسط بیابان باشم، خواه در قصر، خواه در رفاه و آسایش، خواه در رنج و سختی. اصمعی، امروز گذشت. من که دربیابان بودم گذشت و اگر وسط قصر هم می بودم باز می گذشت. اصمعی، یک چیز نمی گذرد و آن آخرت است. اصمعی من یک روایت از پیامبر اکرم ص شنیدم و می خواهم به آن عمل کنم. آن حضرت فرمود: ایمان نصفه الصبر و نصفه الشکر. اصمعی، من در بیابان به بداخلاقی و تند خویی و زشتی شوهرم صبر می کنم و به شکرانه جمال و جوانی و سلامتی که دا به من عنایت فرمود، به این مرد خدمت می کنم که ایمانم کامل شود.
برگرفته از کتاب ازدواج و پند های زندگی -مجید احمدی
دختری که همسر یک گدا شد :
مادر سوسن در حالی که به شدت گریه می کرد، می گفت: یک سال پیش، همراه دختر بیست ساله ام سوسن از فرانسه به تهران آمدم. او در فرانسه، عاشق یک پسر فرانسوی به نام کریستین شده بود و من از آن جا که به عقائد اسلامی پایبندم خارج شدن دخترم را از اسلام امری محال و نشدنی می دیدم. به همین دلیل، برای منتفی شدن قضیه و تنوع در روحیه دخترم، او را به تهران آوردم. زمانی که سوسن دو ساله بود، همسرم فوت کرد و من با همسر دومم ازدواج کردم. او که بچه ای نداشت مانند یک پدر دلسوز و همسر فداکار تمامی بار زحمت من و سه فرزند خردسالم را که سوسن آخرین آنها بودف تحمل کرد؛ چندان که سوسن عاشق او بود و در بسیاری از مسائل او را مهربان تر می دید. وقتی ما به تهران آمدیم، فکری کردم سوسن در کنار هموطنان مهربان خود، عشق قبلی خود را فراموش خواهد کرد. ابتدا، فکر کردم بهتر است او را آزاد بگذارم تا با توجه به علاقه خود، برای زندگی روزمره اش برنامه ریزی کند. او که آشنایی به آداب و رسوم ایرانی نداشت و حتی به زحمت به زبان فارسی صحبت می کرد، شبی با دختر یکی از اقوام به میهمانی رفت و همین میهمانی سرآغازی برای تمام مشکلاتی که تاکنون لاینحل باقی مانده است شد. متاسفانه همان شب میهمانی، دخترم با گروهی از شیادان آشنا شد و همین امر باعث شد دخترم پنج روز بعد مفقود شود.
قضیه از این قرار بود که خسرو، پسر بی سرو پایی که در آن شب با سر و وضعی حسابی به میهمانی آمده بودف پاسپورت دخترم را از کیفش به سرقت برد و با ظاهرسازی وانمود کرد که من آن را برداشتم. همین سوء تفاهم ساده باعث شد دخترم نسبت به من بی اعتماد شود و از من فاصله بگیرد. خسرو با عنوان کردن این مطلب که پدرش سفیر و مادرم وکیل است و خودش دارای چندین مدرک دکترا و فوق لیسانس است، گفته بود من به عشق تو و کریستین چنان احترام می گذارم که حاضرم تو را پیش او ببرم و شما را به هم برسانم. دخترم که در آن زمان تنها به فکر کریستین بود، جذب او شد. خسرو هر روز چنان از من و پدرش برای او صحبت می کرد که دیگر دخترم از من متنفر شده بود. چند روز پس از این آشنایی، متوجه شدم دخترم نیست. همان لحظه می خواستم شکایت کنم ولی تمامی فامیل به من گفتند که اگر شکایت خود را به نیروی انتظامی ببرم آنها پس از یافتن دخترم با خسرو او را حتما به عقدش در خواهند آورد و من از ترس آن که خسرو دامادم شود، خود به جست و جوی دخترم پرداختم و در این راه دراز که نه ماه به طول انجامید با واقعیاتی رلوبه رو شدم که تاب و تحمل را از من گرفته بود.
در اولین قدم برای پیدا کردن محل زندگی خسرو، متوجه شدم که پدر و مادرش بر سر راه ها به گدایی مشغولند. خانواده ما با تمام ثروت و تحصیلاتی که دارند کار شرافتمندانه را عار نمی دانند، ولی من نمی دانم چه گناهی مرتکب شدم که با داشتن یک داماد و یک عروس و 18 آپارتمان خالی در بهترین نقاط تهران، دختر کوچکم با آن همه محاسن باید نان یک گدا را بخورد؟ وقتی کار به این جا کشیده شد، به دادگاه شکایت کردم. وقتی دخترم را با چهره ای زرد در دادگاه دیدم، خواستم او را در آغوش بگیرم که خسرو اجازه نداد و همان لحظه متوجه شدم خسرو او را به عقد خود درآورده. داشتم از تعجب پس می افتادم و دیدم همه چیز از دستم رفت. خواستم سوسن را متوجه اشتباهش کنم، به او گفتم: پدر و مادر خسرو گدا هستند و خودش هم مدرک دیپلم دارد. ابتدا، تعجب کرد، ولی بعد از روی لج بازی گفت: اینها برایم اهمیتی ندارد. او حالا شوهر من است. نمی دانم حالا باید چکار کنم، دستم از هر جا کوتاه است. حالا او زن عقدی خسرو شده. تنها راه چاره من این است که از خدا بخواهم او را به من بازگرداند.
برگرفته از کتاب ازدواج و پند های زندگی -مجید احمدی
اخلاق در خانه:
مادر سوسن در حالی که به شدت گریه می کرد، می گفت: یک سال پیش، همراه دختر بیست ساله ام سوسن از فرانسه به تهران آمدم. او در فرانسه، عاشق یک پسر فرانسوی به نام کریستین شده بود و من از آن جا که به عقائد اسلامی پایبندم خارج شدن دخترم را از اسلام امری محال و نشدنی می دیدم. به همین دلیل، برای منتفی شدن قضیه و تنوع در روحیه دخترم، او را به تهران آوردم. زمانی که سوسن دو ساله بود، همسرم فوت کرد و من با همسر دومم ازدواج کردم. او که بچه ای نداشت مانند یک پدر دلسوز و همسر فداکار تمامی بار زحمت من و سه فرزند خردسالم را که سوسن آخرین آنها بودف تحمل کرد؛ چندان که سوسن عاشق او بود و در بسیاری از مسائل او را مهربان تر می دید. وقتی ما به تهران آمدیم، فکری کردم سوسن در کنار هموطنان مهربان خود، عشق قبلی خود را فراموش خواهد کرد. ابتدا، فکر کردم بهتر است او را آزاد بگذارم تا با توجه به علاقه خود، برای زندگی روزمره اش برنامه ریزی کند. او که آشنایی به آداب و رسوم ایرانی نداشت و حتی به زحمت به زبان فارسی صحبت می کرد، شبی با دختر یکی از اقوام به میهمانی رفت و همین میهمانی سرآغازی برای تمام مشکلاتی که تاکنون لاینحل باقی مانده است شد. متاسفانه همان شب میهمانی، دخترم با گروهی از شیادان آشنا شد و همین امر باعث شد دخترم پنج روز بعد مفقود شود.
قضیه از این قرار بود که خسرو، پسر بی سرو پایی که در آن شب با سر و وضعی حسابی به میهمانی آمده بودف پاسپورت دخترم را از کیفش به سرقت برد و با ظاهرسازی وانمود کرد که من آن را برداشتم. همین سوء تفاهم ساده باعث شد دخترم نسبت به من بی اعتماد شود و از من فاصله بگیرد. خسرو با عنوان کردن این مطلب که پدرش سفیر و مادرم وکیل است و خودش دارای چندین مدرک دکترا و فوق لیسانس است، گفته بود من به عشق تو و کریستین چنان احترام می گذارم که حاضرم تو را پیش او ببرم و شما را به هم برسانم. دخترم که در آن زمان تنها به فکر کریستین بود، جذب او شد. خسرو هر روز چنان از من و پدرش برای او صحبت می کرد که دیگر دخترم از من متنفر شده بود. چند روز پس از این آشنایی، متوجه شدم دخترم نیست. همان لحظه می خواستم شکایت کنم ولی تمامی فامیل به من گفتند که اگر شکایت خود را به نیروی انتظامی ببرم آنها پس از یافتن دخترم با خسرو او را حتما به عقدش در خواهند آورد و من از ترس آن که خسرو دامادم شود، خود به جست و جوی دخترم پرداختم و در این راه دراز که نه ماه به طول انجامید با واقعیاتی رلوبه رو شدم که تاب و تحمل را از من گرفته بود.
در اولین قدم برای پیدا کردن محل زندگی خسرو، متوجه شدم که پدر و مادرش بر سر راه ها به گدایی مشغولند. خانواده ما با تمام ثروت و تحصیلاتی که دارند کار شرافتمندانه را عار نمی دانند، ولی من نمی دانم چه گناهی مرتکب شدم که با داشتن یک داماد و یک عروس و 18 آپارتمان خالی در بهترین نقاط تهران، دختر کوچکم با آن همه محاسن باید نان یک گدا را بخورد؟ وقتی کار به این جا کشیده شد، به دادگاه شکایت کردم. وقتی دخترم را با چهره ای زرد در دادگاه دیدم، خواستم او را در آغوش بگیرم که خسرو اجازه نداد و همان لحظه متوجه شدم خسرو او را به عقد خود درآورده. داشتم از تعجب پس می افتادم و دیدم همه چیز از دستم رفت. خواستم سوسن را متوجه اشتباهش کنم، به او گفتم: پدر و مادر خسرو گدا هستند و خودش هم مدرک دیپلم دارد. ابتدا، تعجب کرد، ولی بعد از روی لج بازی گفت: اینها برایم اهمیتی ندارد. او حالا شوهر من است. نمی دانم حالا باید چکار کنم، دستم از هر جا کوتاه است. حالا او زن عقدی خسرو شده. تنها راه چاره من این است که از خدا بخواهم او را به من بازگرداند.
برگرفته از کتاب ازدواج و پند های زندگی -مجید احمدی
بسم رب الشهدا و الصدیقین
برای زیارت مرقد مطهر امام حسین (ع) به طور زنده بر روی لینک زیر کلیک کنید.
http://www.imamhussain.org/html&docs/ar/live.html















پسورد : 

این برنامه بر روی گوشی های زیر تست شده است :
در صورتی که گوشی مورد نظرتان در لیست موجود نیست از تست کردن برنامه غافل نشوید.
پسورد : 


